خیلی ترسیده بودم زبانم بند آمده بود وای خدایا نه اصلا از اول می گویم من و باقری و سارانی قرار بود برای تفریح به گیلان برویم من وسایل مورد نیاز از جمله خوراک و پوشاک را در کوله پشتی خود قرار داده سوار ماشین شدم و آماده سفر شدم سارانی راننده بود حرکت کردیم من برای اینکه تا مقصد حوصله ام سر نرود موبایلم را از جیبم در آوردم و با آن مشغول بازی شدم. بازی تمام شد و هنوز در راه بودیم تصمیم گرفتم به سفرمان فکر کنم. هوا رو به تاریکی می رفت و ما همچنان در راه بودیم که طوفانی شدید همراه با باران و رعد و برق شدت گرفت. در این هنگام چراغ ماشین سوخت برای اینکه بدانیم کجا هستیم پیاده شدیم ولی ما در جاده نبودیم تصمیم گرفتیم که آنجا چادر بزنیم تا فردا راه را پیدا کنیم آتشب با سختی توانستیم چادر بزنیم داخل شدیم و پس از بالش و پتو به خواب رفتیم در نیمه های شب با صدای زوزه گرگ بیدار شدم در این هنگام در دور مردی را دیدم که در جنگل در حال قدم زدن بود به طرف مرد رفتم و از او پرسیدم که ما کجا هستیم او گفت ما در جنگل مسكوني اجنه هستيم كه جاي امني نيست و بشر نبايد به آنجا بيايد من حرف او را جدي نگرفتم پس به چادر برگشتم و خوابیدم به محض طلوع آفتاب بیدار شدم خواستم از چادر بیرون بروم که با صحنه این خشکم زد رد پای آن مرد به صورت مربعی تا دور دست رفته بود برگشتم تا به دوستانم خبر بدهم ولی فقط باقری آنجا بود او را بیدار کردم گفتم سارانی کجاست؟او گفت : مگه اینجا نیست؟ و این جا بود که ما فهمیدیم سارانی گم شده و ماجرا آغاز شد.شروع کردیم به گشتن دنبال سارانی هر چی گشتیم او را پیدا نکردیم پس به چادر برگشتیم و در کمال تعجب دیدیم که سارانی آنجا ایستاده بود گفتم : سارانی معلومه کجایی؟ما کلی دنبالت گشتیم ، کجا رفته بودی؟ گفت من رفتم این دور و اطراف را بگردم انقدر درگیر فکر پیدا کردن سارانی شده بودیم که آن رد پا های عجیب را یادم رفته بود گفتم : دیشب من یه مردی رو دیدم که به من گفت باید از اینجا بریم چون اینجا منطقه ممنوعه است و برای ما خطرناک است.باقری گفت:شام سنگین خوردی خواب دیدی گفتم : نه من با چشم های خودم دیدمش بیدار بودم تازه این رد پا ها رو چی می گی؟باقری گفت : خوب،که چی؟ گفتم : این رد پاهای اون مرد هستن ولی مربع هستن باقری گفت : آره،اینجا خطرناکه چون ممکنه اون ردپای یه گراز باشه! گفتم تو که اصلا تو باغ نیستی این رد پای اون مرده بعد تو می گی اون گرازه؟باقری گفت چطور میشه این رد پای اون مرد باشه ؟ خیالاتی شدی بابا سارانی که در این مدت به طوری مرموز تو فکر بود بلاخره گفت خوب بیاین رد پا رو دنبال کنیم سپس به دنبال رد پا راه افتاد ولی اون اصلا به ردپا نگاه نمی کرد و به طوری حرکت می کرد که انگار اون راه رو بلده!انقدر راه رفتیم تا رسیدیم به یک غار گفتم سارانی از فکرش در بیا من که اونجا نمی یام ممکنه اونجا یه چیزی مثل ... مثل ... جن باشه و باقری حرفم را ادامه داد و گفت واقعا که تو خیالاتی هستی فکر نکن که من نمی خوام بیام چون از جن و اینا می ترسم نمیام چون ممکنه اونجا خانه یه حیوان وحشی باشه ولی سارانی گفت:این منم که میگم بریم یانه!!!!!در حالی که همه ما متعجب شده بودیم باز هم تعجب مان تشدید شد چون قیافه سارانی در حال تغییر کردن بود و سرانجام او به یک حیوان عحیب کثیف با بوی نفرت انگیز تبدیل شد و با شدت زیاد ما را به داخل غار پرت کرد و زوزه ای ناشی از عصبانیت سر داد من به دیوار غار خوردم و دستم به شدت آسیب دیده و کبود شد و همچنین باقری سرش به دیوار خورد و بیهوش شد سارانی به طرفم می دوید و دنیا برای من تیره شد تا نفهمیدم چه شد.به هوش آمدم من در قفسی که شبیه یک زندان بود زندانی شده بودم از جا بلند شدم و دیدم که من تنها نیستم اولین چیزی که توجهم را جلب کرد باقری بود که در قفس بی جان افتاده بود و سرش به شدت خونی بود همچنین چند عدد جمجمه که در قفس او بود به جفتم نگاه کردم نه نه نه باور نکردنی بود یعنی چطور....؟؟؟چیزی که من دیدم یک قفس دیگر بود که در آن سارانی بود آهسته گفتم : تو اینجا چیکار می کنی تو که پیش ما اومدی و بعد .... یعنی چی ؟من چه نمی فهمم پس تو اینجا چیکار می کنی ؟ سارانی گفت : من دیشب یک آتش بزرگ را از دور دیدم که چند نفر دور آن بودند به طرف آتش رفتم که یکی از آنها من را گرفت و تو این قفس انداخت تو من رو کجا دیدی ؟ من گفتم پس صبح اون کی بوده که بصورت تو اومد و مارو به این سمت آورد ؟یعنی او جسم تو رو گرفته بود و پیش ما اومده بود و سارانی گفت : حتما دیگه دستم به شدت درد می کرد ما به چه درد اون جن لعنتی می خوریم؟ صدای پایی آمد که بسمت ما می آمد قلبم به سرعت می زد و خیلی ترسیده بودم...صدای پا هر لحظه نزدیک تر می شد تا همان موجود به ما رسید یعنی او می خواست با ما چکار کند؟ما به چه درد او می خوردیم؟بالاخره او به ما رسید و با صدای خشنش گفت:من و بقیه جن ها قصد داری تا جسم شما رو بگیریم و با این کار به شهر رفته و انسان ها را با جسم شما بکشیم و سپس شما آزاد می شید و دستگیر می شید با صدای بلند و البته همراه با ترس گفتم : این کار چه نفعی برای شما داره ؟گفت ما با این کار می توانیم آدم های بیش تری را اینجا آورده و با جسم آنها هم قتل انجام دهیم یعنی نصف آن ها را می کشین جسم هامون را با نصف دیگه عوض می کنیم تا سر انجام جامعه بشریت از بین می ره و دنیا مال جن ها میشه!گفتم حالا چطور جسم ها تونو با ما عوض می کنید ؟ گفت ما شما رو میاریم بیرون بعد به روحتون نفوذ می کنیم و این تعویض انجام میشه سپس چند جن دیگر هم از بیرون آمدند و در این موقع یک فکر بکر به ذهن متفکر من نفوذ کرد و منتظر ماندم تا ما را بیرون آوردند سپس آن ها با قدرتی جادویی باقری را سالم کردند سپس من سوره چند سوره را یکی پس از دیگری با صوت عالی تلفظ کردم در این هنگام آن جن ها در حال آتش گرفتن بودند و صداهایی عجیب از خود در می آوردند اینجا بود که ما بر آن جن ها پیروز شدیم.ولي انگار كاملا پيروز نشده بوديم چون تا رو به رويم را نگاه كردم تعدادي جن ديگر به طرفمان مي آمدند ...از هم جدا شديم و دويديم فقط ساراني نمي دويد هر چقدر كه داد زدم (فرار كن)تكان نخورد و سپس دوباره به حالتي كه در جلوي غار داشت در آمد.پس او واقعا جن بود ؟يعني اين ها همه نقشه بود؟سپس او هم به دنبال ما دويد.به طرف ماشين دويدم و به باقري هم علامت دادم تا دنبالم بيايد.سوار ماشين كه شدم باقري هم سوار شد.سريع استارت زدم و حركت كردم جن ها همچنان به دنبالمان مي آمدند تا بلاخره جاده را پيدا كردم.در جاده كه رفتم ديگر اثري از آن ها نبود.پس به طرف خانه برگشتم.ساعت را يادم رفته بود ساعت 11:00 بود و ساعت 11:30 بايد مدرسه مي بودم.به سرعت طرف خانه شتافتم باقري را در خانه خودش ياده كردم و رفتم.لباس هايم را پوشيدم و به مدرسه رفتم كه ديدم ساراني آنجا بود.و باقري هم بود.به طرف باقري رفتم و گفتم : ما دو سال با ساراني دوست بوديم ولي شخصيت دروني او را كشف نكرديم.
the end
فرمت هاي EXE و APK و JAR در آينده...
ما را در سایت سرويس به اشتراك گذاري كتاب دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: محسن نيروزاد
بازدید: 177